رو به غروب می روم اینک.
.نگاه آینه بر دلم زخمی زد و بعدش نمک...
رو به برگشتن من...
رو به دوری...
رو به باریدن بی عشق رفته ام!
رو به بی شعری،
بی حسی...
من اگر باز بخواهم بنویسم،
مینویسم:
کاش همه جا پنجره بود...
کاش نگاهم پر از خاطره بود...
و اگر باز بخواهم که بگویم از تو،
می سرایم:
دلم برای سرودنت تنگ است...
و شبم شبنم سردی زده است...
از تو سخن باید گفت
از نگفتنهایم،
از چراغی که شبی بی من خفت!
از بودنت روزی و
نبودت عمری...
تو شدی مال خودت، خوشبختی...
من شدم مال غمت، تک بیتی...
می نویسم از آنجا که
دست ماهی به تک ستاره نرسید!
می نویسم تا آنجا که
ستاره ای در اوج، به حضیض تنهائی رسید...
می نویسم:
آری...آن نگاهی که تو دیدی خون بارید،
تو را دید...
و دل پیری که کنف های زبری به دار آویخت،
عادتا داشت غمش را می بافت...
تو را یافت...
چشم در چشم رویاهام
پر از شرمندگی هستم!
آه...
آهی در بساطم نیست تا تو را آه کشم!
رو به غروب می روم اینک
بگذار بنویسم...
بگذار بگویم که غروبم شب شد...
و شبم شب ماند...
شمعی که در آن روشن بود، سردی داد...
بگذار بگویم تک ستاره ای بودم
چکیدم...
و چکیدم...
خالی از بغض همیشه...
کم شدم...
خاک شدم...
ریشه شدم برای غم...
تشنه ی یک نگاه پاک
تشنه ی لبخند تو ام...
رو به غروب می روم اینک
رو به برگشتن من...
رو به بی شعری...
بی حسی...
دلم برای سرودنت تنگ است..

سلام احسان شعراتو دوست داشتم آخه چرا دیگه آپ نمیکنی پسر کارت که خوبه !!! این کارو نکن ...حالا برو آپ کن بازم میام نبینم شعر جدید نزاشتیاااا